محققان میگویند نوجوانانی که با وسواس زیاد وقت زیادی در سایت های اجتماعی مانند فیس بوک و توییتر صرف میکنند قیمت آن را با کم کردن از زمان خواب خود میپردازند و در این افراد ریسک بروز اضطراب و افسردگی بیشتر است. این نتایج براساس مطالعه بر روی 470 نوجوان بدست آمده است.

نوجوانی دورانی است که فرد بیش از هر زمان دیگری در خطر اضطراب و افسردگی قرار دارد و کیفیت کم خواب میتواند این حساسیت را بیشتر کند. بررسی یاد شده نشان داد که هر چه نوجوانان مورد مطالعه بیشتر در سایت های اجتماعی بودند و از لحاظ عاطفی با آن درگیر میشدند میزان اضطراب و افسردگی در آنها بیشتر و خواب آنها کمتر بوده است.

محققین میگویند بخصوص کسانی که شبها و قبل از خواب وارد این سایت های اجتماعی میشوند درگیری عاطفی بیشتری با آن دارند و بیشترین آسیب پذیری از طریق این سایت ها به این دسته از نوجوانان وارد میشود. از طرف دیگر در کسانی که بصورت غیر فعال در این سایت ها شرکت میکنند درجه آسیب پذیری بیشتر است. اینها افرادی هستند که فقط پست های دیگران را میخوانند و خود فعالانه در ارتباط با دیگران شرکت نمیکنند.




طبقه بندی: روانشناسی،

تاریخ : سه شنبه 28 مهر 1394 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
زمانی که فرایند یاد گرفتن متوقف می شود، فرایند یاد دادن نیز متوقف شده است.



طبقه بندی: پند روز، روانشناسی،
برچسب ها: فوتسال، پدیده غرب گرگان، فوتسال استان گلستان، فوتسال پایه، فوتسال نودیجه،

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
یادم می‌آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم، جلوی ما، یک خانواده‌ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می‌رسید پول چندانی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس‌های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند.

بچه‌ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان درباره برنامه‌ها و شعبده‌بازی‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می‌زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: “چند عدد بلیط می‌خواهید؟”

پدر جواب داد: “خواهشا شش بلیط برای بچه‌ها و دو بلیط برای بزرگسالان.”

متصدی باجه قیمت بلیط را گفت. پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: “ببخشید، گفتید چه قدر؟”

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط‌ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه‌ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می‌کرد به بچه‌های کوچکش چه جوابی بدهد.

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ۲۰ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: “ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!” مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد، گفت: “متشکرم، متشکرم آقا.”

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه‌ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اینکه بچه‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم.




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: انسانیت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می‌گفتم: بچه‌ها تنبل و بد اخلاقند، دست کم می‌گیرند درس و مشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم…

چشم‌ها در پی چوب، هرطرف می‌غلطید، مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم…

سومی می‌لرزید…

خوب، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می‌گشت… تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا همچنان می‌لرزید…

پاک تنبل شده ای بچه بد… “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا”

بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می‌کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…

گوشه‌ی صورت او قرمز شد هق‌هقی کرد و سپس ساکت شد…

همچنان می‌گریید…

مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…

گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید…

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می‌آیند…

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی‌گشته به زمین افتاده بچه‌ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه‌ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می‌بریمش دکتر با اجازه آقا…

چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می‌داد بی‌کتاب و دفتر…

من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی‌دانستم من از آن روز معلم شده‌ام…

او به من یاد بداد درس زیبایی را…

که به هنگامه‌ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گره‌ای بگشایم

با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز…




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: خشونت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 12:09 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
پسرک اهل مالمو هیچ وقت فوتبالیستی معمولی نبود.
تنها 17 سال داشت که به پیشنهاد آرسن ونگر برای ‏حضور آزمایشی در تمرینات آرسنال پاسخ منفی داد:
" دوست نداشتم خودم را به کسی ثابت کنم. می دانستم ‏به اندازه کافی خوبم. نیاز نبود این را ثابت کنم. به یاد دارم در دفتر ونگر بودم اما فکر نمی کنم به ‏امضای قرارداد نزدیک بودیم. من یک روز بعد به آژاکس رفتم."‏
"من مثل محمد علی کلی هستم. وقتی می گفت کسی را در راند چهارم شکست می دهد، این کار را می کرد."




طبقه بندی: تصاویر، عمومی، روانشناسی،
برچسب ها: زلاتان،

تاریخ : سه شنبه 11 فروردین 1394 | 01:27 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

برای کمک به درک بیشتر باز کردن ذهن، سعی کنید قدم‌های ساده زیر را انجام دهید:

  1. قضاوت را از ذهنتان خارج کنید. ذهن ما پر از ایده‌هایی است که توسط بی نهایت منبع ایجاد شده‌اند:  والدین، فرهنگ، دوستان، مربیان، افرادی که دوستشان داریم و رهبران مذهبی، تمامی از منابع ایجاد فکر هستند. قضاوت به شما دسته‌ای محدود از ایده را به عنوان تنها ایده‌های درست معرفی می‌کند. از نظر آن‌ها، تمام باورهای دیگر اشتباه هستند.
  2. سکوت را تمرین کنید. شاید نتوانید باور کنید، اما اکثر افرادی که در جوامع مدرن زندگی می‌کنند، به سختی می‌توانند ساکت مانده و از نبودن کلمات لذت ببرند. بعضی اوقات، ما آنقدر مشغول صحبت کردن، گوش دادن به موسیقی یا تلاش برای ریلکس شدن با یک گجت خاص را داریم که خودمان را از یاد می‌بریم. این باعث اضطراب بی دلیل، استرس و بیماری طی یک فرآیند طولانی می‌شود. درک این مسئله که ما قدرت آرام کردن ذهن، بدن و روحمان را بدون هیچ نیازی به کمک خارجی داریم، در رسیدن به تمامی فرصت‌های روبرو الزامی است.
  3. مدیتیشن را یاد بگیرید. روش‌های مدیتیشن زیادی در دسترس است، اما نتیجه نهایی همیشه یکسان است (یا باید یکسان باشد). نتیجه ایجاد وضعیت آمار ذهنی و جسمی توسط تمرکز و آرام کردن ذهن است. وقتی شما مدیتیشن سکوت را انجام می‌دهید، یک تعادل بین خود درونی و بیرونی وجود داشته که به درمان شما کمک کرده و فرد دوباره احیا شده را تقویت کرده یا فردی جدید را احیا می‌کند.
  4. یاد بگیرید دعا کنید. شاید این مسئله کمی احمقانه به نظر برسد زیرا ما همیشه از طرف والدین و دیگران تنها نوعی دعا خواندن خاص را یاد گرفته‌ایم. در واقع، به اکثر ما آموزش داده شده است که دعا کردن تنها باید در موقعیت خاص مانند زمانی که درخواست خاص دارید، انجام شود. اما، دعا کردن یک مکالمه با خود و انرژی مقدس و الهی است که ما را برای پیدا کردن زمینه مشترک و راه حل مشکلات‌مان هدایت می‌کند.
  5. به خودتان اعتماد داشته باشید. همیشه یادتان باشد که شما یک موجود الهی هستید. یک معنا و دلیل وجود دارد، و شما تنها تجربه‌ای متفاوت از زندگی نیستید، بلکه تمامی زندگی شما معنا دارد. ما همگی به این دنیا آمده‌ایم تا یاد گرفته و زندگی بهتری برای خود و دیگران ایجاد کنیم. به هر تجربه اعتماد کنید زیرا هر کدام از آنها شما را به سرنوشت نهایی زندگی نزدیک‌تر می‌کنند. هرگز آنها را انحراف مسیر یا انحراف ذهنی در نظر نگیرید. از هر تجربه منفی و مثبت درس گرفته و تلاش داشته باشید معنای هر کدام را پیدا کنید.
  6. امیدوار باشید. تمام افراد در یک زمانی امید خود را از دست می‌دهند. زندگی پر از چالش است. در زمان کشف مسیر یا هدف، شاید با موقعیت و مشکلاتی روبرو شوید که بیش از حد بزرگ به نظر می‌رسند. وقتی چنین اتفاقی افتاد، بسیار طبیعی است که انگیزه خود را از دست داده و امیدتان را از دست بدهید. ممکن است به عادت‌های قدیمی برگشته یا حتی عادت‌هایی جدید پیدا کنید که شما را از راه اصلی منحرف می‌کنند.



طبقه بندی: عمومی، روانشناسی، پند روز،
برچسب ها: ذهن، ذهن باز، راههای داشتن ذهن باز،

تاریخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 | 08:29 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه."پائولو کوئلیو"

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: قدر شناسی، قدر داشته هامان را بدانیم،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.


طبقه بندی: روانشناسی، دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

تـوریـستـی از کـشـورهـای عـربــی کـه بـه اسـپـانـیـا سـفـر کـرده بـود خــاطـره جـالـبـی رو تـعـریـف کــرد:
مـیـگفـت در یـکـی از روسـتـاهـای اسـپـانـیـا وارد قــهـوه خــانـه ای شـدم و بـرای خـود و هـمـراهـــم قــهـوه سـفـارش دادم . در حــالـی کـه روی مـیـز مـنـتـظـر سـفـارشـمـان بـودیـم در کـمـال تعــجـب دیـدیـم کـه بـعـضـی از مـشـتـریـان جـلـوی پـیـشـخـوان آمـده و در حــالـی کـه خــودشـان تـــنـهـا بـودنــد سـفـارش دوتــا چـایـی و یــا دوتــا قـهــوه میــدانـد و مـیـگـفـتـنـد یـکـی بـرای خــودم و یـکـی بـرای دیــوار.

از نــوع سـفـارش در حـیـرت مـانـدیـم . متــوجـه شــدیـم کــه بـعــد از هـر ایـنـگـونـه سفــارش پیـشـخـدمـت یـک بـرگـه کـوچـک کـه روی آن چـای... و یـا قـهــوه نـوشـتـه اسـت بـه دیـوار پشـت سـرمـان چـسـبـانـد و جـالـب ایـنـکـه دیـوار پـشـت سـرمـا پـر از ایـن بـرگـه هـا بـــود.در ذهـنـمـان هـزاران فـــکـر بـه وجـود آمـد کـه دلـیـل ایـنـکـار چـیـسـت و ایـن حـرکـت یـعـنـی چـه. در افکــار خـود غــوطــه ور بـودیــم ...
آدم فــقـیـر و ژنـده پـوشــی وارد قـهـوه خـانـه شـد و سـفـارش یـک قــهـوه داد اما با ایـن جـمـلـــه

" ببخشــید بی زحـمـت یـــک قهـــــوه از حســاب دیـــوار "

و پـیـشـخـدمـت یـکـی از کـاغـذها را کـــه روی آن قــهـوه نـوشـتـه بــود از روی دیــوار بــرداشـــت و پــاره کـــرد و یــــک قهـــوه بـه آن مــرد فـقـیـر داد بـدون آنـکـه از آن مــرد پـولــی بـگیــرد...




طبقه بندی: روانشناسی، دل نوشته،
برچسب ها: بزرگ باشیم و افکار بزرگ داشته باشیم،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
همه ما با مراجعه به حافظه خود می توانیم. لحظاتی را در مسابقات ورزشی به خاطر آوریم كه تیم یا ورزشكاری با وجود آمادگی كامل جسمانی و فنی، به دلیل شرایط نامناسب روانی از ارائه بهترین عملكرد خود ناتوان مانده است .
ضعف آمادگی روانی در ورزشكاری كه آمادگی جسمانی مطلوب دارد، به مثابه اتومبیل آماده و پر سرعتی است كه راننده ای ناشی و نا آماده در آن نشسته باشد .
هر قدر هم كه جسم آماده و ورزیده باشد، اگر ذهنی كه آن را هدایت می كند فاقد ورزیدگی و آمادگی باشد جسم به درستی هدایت نخواهد شد .
احتمالاً در 30 سال پیش، واژه آمادگی جسمانی برای مربیان و ورزشكاران قدری نامفهوم بوده است، اما امروزه در پاسخ به مفهوم آمادگی جسمانی، بی درنگ عوامل متشكله آمادگی جسمانی مانند : قدرت، استقامت و ... به ذهن خطور می كند. همانطور كه آمادگی جسمانی مستلزم صرف زمان كافی برای تمرین و تقویت عوامل آن است، آمادگی روانی نیز از عواملی همچون مهارت در توجه، مهارت در كنترل اضطراب و استرس، حفظ انگیزش، حفظ و افزایش اعتماد به نفس و ... تشكیل می شود. رسیدن به آمادگی روانی نیز به مرور و با صرف زمان و امكان پذیر می شود و مستلزم اینست كه مدیران و مربیان آگاه چنین فرصتی را برای ورزشكاران فراهم آورند .



طبقه بندی: عمومی، روانشناسی،
برچسب ها: آمادگی روانی، آمادگی در مسابقات،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
یعنی اعتقاد به توانایی های خود. ورزشکاری می تواند به هدف خود برسد که این امر که وی می تواند به هدف برسد اعتقاد داشته باشد، حتی اگر فرد توانایی رسیدن به هدف را داشته باشد اما اعتقاد به رسیدن به هدف را نداشته باشدنمی تواند به هدف برسد. هنگامی که ورزشکاراری اعتماد به نفس مناسبی داشته باشد می تواند حتی وقتی که کارها بصورت دلخواه پیش نرود روحیه خود را حفظ کند و کماکان برای پیروزی خود اشتیاق و تلاش خود را حفظ کند. برای بهبود اعتماد به نفس ورزشکار می تواند از تصویر سازی ذهنی استفاده کند به این صورت که :
• موفقیت های قبلی خود را به یاد بیاورد و آنها را مجسم کند تا به احساس موفق بودن و لذت پیروزی دست یابد.
• سناریو های شکست دادن حریف و یا انجام حرکات ورزشی را تجسم کند.



طبقه بندی: عمومی، روانشناسی،
برچسب ها: اعتماد به نفس،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
هر وقت فرصتی پیش آمد، یا کوچک‌ترین نشانه‌ای از مناسب بودن فرصت برای ابراز قدرشناسی یافتید، از بروز آن دریغ نکنید. از صمیم قلب بگویید «متشکرم». کارت‌های تشکر برای یکدیگر بفرستید و در حق کسانی که لطفی در حق شما می‌کنند، لطفی بکنید.



طبقه بندی: روانشناسی، عمومی،
برچسب ها: قدر دانی،

تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

پرده اول:

تا به حال برایتان پیش آمده است خواب دیده باشید کسی را که دوستش دارید از دست بدهید، در خواب چقدر گریه می‌کنید؟! یک دفعه از خواب می‌پرید و به دنبال آن عزیز می‌گردید و از اینکه هنوز در زندگی‌تان هست، خوشحال می‌شوید و قدر این لحظات را بهتر می‌دانید.

پرده دوم:

به پزشک مراجعه می‌کنید و پزشک برای شما یک سری آزمایش می‌نویسد، وقتی نتیجه آزمایش‌ها را به دکتر نشان می‌دهید، به شما می‌گوید تا چند وقت دیگر زنده هستید. چه حسی پیدا می‌کنید!؟ تصمیم می‌گیرید مهربان، با گذشت و صبور و ... شوید و دوست دارید به دوران سلامتی برگردید و در آن لحظه، قدر سلامتی و نعمت‌هایی که خدا به شما عطا کرده است را بیشتر می‌دانید.

پرده آخر:

زن و شوهر پیری با هم زندگی می‌کردند. پیرمرد، همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیرزن، هرگز زیر بار نمی‌رفت و گله‌های شوهرش را به حساب بهانه‌گیری‌های او می‌گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می‌کند و آسایش او را مختل کرده است، ضبط صوتی را آماده کرد و شب، همه‌ی سر و صدای خرناس‌های گوش‌خراش همسرش را ضبط کرد. پیرمرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف‌های شبانه او دارد، به سراغ همسر پیرش رفته و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است. از آن شب به بعد، خروپف‌های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام‌بخش شب‌های تنهایی پیرمرد شد.

در زندگی و روابط روزانه‌ی ما، اتفاقاتی از این قبیل، جلوی چشمانمان رخ داده، یا امکان دارد اتفاق بیفتد. ضرب‌المثل معروفی هست که می‌گوید «تا چیزی را از دست ندهیم، قدر آن را نمی‌دانیم.» اگر بدانیم که روابط انسان‌ها همانند پل‌هایی هستند که گاهی بر اثر رفتارمان ممکن است تخریب شوند و این امکان را نداریم که بتوانیم دوباره به عقب برگردیم، در روابط‌ مان و رفتارهایمان تجدید نظر می‌کنیم.




طبقه بندی: دل نوشته، عمومی، روانشناسی،
برچسب ها: قدردانی،

تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

در مورد چهره و قیافه اکثر مردم دوست دارند صورتی جذاب و زیبا داشته باشند ولی یک مطالعه جدید نشان داده است که وقتی صحبت از اعتماد است شاید یک چهره معمولی داشتن بهتر باشد.

محققان در دانشگاه پرینستون در یک بررسی که نتایج آن در مجله Psychological Science منتشر شده است به این نتیجه رسیده اند که مردم در زندگی روزمره بیشتر به کسانی اعتماد میکنند که چهره معمولی داشته باشند. آنها ابتدا از روی تصویر چهره 92 زن یک صورت معمولی را بصورت دیجیتالی خلق کردند و سپس از روی تصویر چهره 12 زن زیبا یک صورت بسیار زیبا را بازسازی کردند. سپس این دو چهره را مجددا به اشکال گوناگون با هم ترکیب کردند تا 11 صورت متفاوت را بسازند که از صورتی کمتر جذاب تا صورتی خیلی جذاب متفاوت بودند.

سپس از تعدادی زن مورد مطالعه خواستند که این یازده تصویر را از نظر زیبایی و مورد اعتماد بودن نمره دهند. آنها از زنان برای آزمایش استفاده کردند تا تفاوت در جنسیت بیننده و دیده شونده موجب اختلال در نتیجه بررسی نشود. مطالعه نشان داد که از نظر آزمایش شوندگان تصاویری که معمولی تر بودند چهره ای مورد اعتمادتر را نشان میدادند.

محققان میگویند در حالی که چهره افراد کمتر در جذابیت آنها نقش بازی میکند نقش مهمی در القای حس مورد اعتماد بودن دارد. معمولی بودن چهره در نظر مردم نشانه آشنا بودن و نزدیکی بیشتر فرهنگی است و ایجاد این حس در فرد موجب میشود تا وی صاحب چهره را به خود نزدیک تر دانسته و بیشتر به وی اعتماد کند.




طبقه بندی: روانشناسی، عمومی،
برچسب ها: چهره، اعتماد به چهره،

تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

خیلی از انسان‌ها به موفقیت به شکل یک فرایند دست نیافتنی و به افراد موفق به شکل عده‌ای موجودات خارق‌العاده نگاه می‌کنند. اگر دوستی به هدفی مشخص رسیده باشد، شاید این جمله را همه در موردش شنیده باشیم که “خدا شانس بدهد، بعضی‌ها از زمین و آسمان برایشان می‌بارد! خوش بحالش… کاش من جای او بودم…”

شاید بارها با این جملات مواجه شده باشیم ولی واقعیت چیز دیگری است و آن را کمتر کسی می‌بیند، واقعیتی که پشت موفقیت هر انسانی نهفته است، داشتن امکانات و هوش و ثروت و حمایت نیست… واقعیت تنها و تنها صبر و پشتکار و امید و ایمان قلبی به هدف است… که اغلب نمود بیرونی ندارد! ما این‌ها را نمی‌بینیم… هر رشدی درد مخصوص بخودش را دارد. رشدی که درد نداشته باشد رشد نیست! موفقی که ناامید نشده باشد، خسته نشده باشد، طرد نشده باشد و حتی مورد دشمنی واقع نشده باشد، موفق نیست!

اگر می‌خواهیم مسیر موفقیت را برویم باید آماده‌ی خیلی چیزها باشیم:

اگر نادان‌ها تحقیرمان کردند… ما لبخند بزنیم به سطحی نگریشان و اعتماد بنفسمان را تقویت کنیم.

اگر تنگ نظران کارمان را بی‌ارزش شمارند… ما مصمم‌تر شویم که داریم کاری می‌کنیم که مورد تنگ نظری واقع شده و این خود دستاورد کمی نیست، گاهی حسادت برخی، مهر تاییدی است بر درستی کارمان.

اگر کج‌اندیشان دلسردمان کنند… ما ناامیدی را به مبارزه با امید دعوت کنیم و انگیزه‌ها را مرور می‌کنیم.

اگر اطرافیان بجای همراهی دشمنی کنند… ما خوداتکایی را تمرین کنیم و خوشبین و صبور باشیم.

اگر روزی همه را موافق با خودت یافتی و یا اگر زمانی رسید که دیدی داری از مسیری می‌روی که همگان می‌روند، حتما اول به درستی مسیر و یا درستی معیارهای انتخاب مسیرت شک کن!

یادم باشد در مسیرم حتما صبور باشم، امیدوار باشم، قوی باشم، هوشیار و آگاه باشم که لازمه‌ی هر رشدی یک بلوغ است و لازمه‌ی هر بلوغی یک تغییر بزرگ و لازمه هر تغییری یک جسارت عمیق! ساده باشم ولی سطحی نه!

شبیه خودم باشم، سرجای خودم باشم، برای بقیه خیر بخواهم، مبادا بی‌تفاوت باشم به درد کسی…!!

جرات کنیم و بایستیم در برابر هر آنچه از درون و بیرون مانع‌مان می‌شود!

و در آخر…

اگر رویایی در سر نداری، میان تو و مسافری که در راه مانده فرقی نیست!




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی، پند روز،
برچسب ها: صبر، صبر برای رسیدن به هدف، تلاش، هدف داشتن در کار، پروراندن رویا در سر،

تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 12:56 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • ایگنا وب
  • وبلاگکد ماوس