تا چه حد برای رفع این مشکل بزرگ تلاش کرده ایم ....
تا وقتی خودمان کاری را به غلط انجام میدهیم چطور میتوانیم دیگران را از آن کار منع کنیم ....
وقتی فرزندمان لب به سیگار زد یه سیلی نصیبش شد و وقتی قلیان به دست گرفت بی تفاوت از آن گذشتیم ....

از قدیم شنیدیم ورزش دشمن اعتیاد

اما وقتی امروز ورزشکارهارو کنار اعتیاد میبینیم ....
البته قلیان که اعتیاد حساب نمیشه !!!!!

ورزش

چه تنهایی امروز ....














طبقه بندی: تصاویر، دل نوشته،

تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
برای بهترین بودن در فوتسال از تلاش دست بر ندارید و نسبت به هم بازیهای خود حسادت نکنید و سعی کنید به  رقابت با آنها بپردازید، پس از تمرینات سخت و همه جانبه باید به استراحت پرداخت و مواد غذایی لازم را مصرف کرد ، هیچوقت ناامید نشوید و به مربی خود اعتماد کرده و در مشکلات به او تکیه کنید.

فوتسال یک بازی جمعی است و از تک روی حتی با حریف ضعیف تر پرهیز کنید و سعی در این داشته باشد که بازی خود را به سمت بازی دوضرب و تک ضرب تغییر دهید.




طبقه بندی: دل نوشته، دانستنیهای فوتسال، عمومی،
برچسب ها: فوتسال، پدیده غرب گرگان، نکات فنی بازی فوتسال،

تاریخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
دیروز که در سالن روستا بازی تدارکاتی فوتسال داشتیم نگاه مسعود رضایی از سالن مرا بر آن داشت تا هرچند کوتاه برای محل تمریناتم و جایی که فردا شاگردانم خواهند گفت روزی فوتسال را از آنجا آغاز کرده اند بنویسم، امروز خوشحالم که در کنار تمامی خراشها و چروکها برچهره سالن چشمه های امید را میبینم .
با اینکه سالن ورزشی روستای نودیجه در سال 1383 افتتاح شد و در طول این سالها رشته های زیاد و مربیان و مسابقات بسیاری را در خود دیده است اما امروز شاید زود به سالنی پیر تبدیل شده است ، سالنی که در روزهای نچندان دور محل رشد و شکوفایی بازیکنان برای تبدیل شدن به قهرمانان ملی بوده است این روزها نای ایستادن ندارد.
متشکرم از عزیزان و زحمت کشان در دهیاری ، شورای اسلامی و شورای ورزش روستای نودیجه بخاطر رسیدگی حداقلی به این سالن ، امیدواریم در روزهای آینده مشکل کفپوش و تهویه ها ی سالن نیز برطرف شود.

بمان تا ورزش بماند.

http://www.8pic.ir/images/oe3jvns1d5wlrjvyr422.jpg

http://www.8pic.ir/images/el1kt45r8x4fdqt77618.jpg





طبقه بندی: تصاویر، دل نوشته،
برچسب ها: نودیجه، سالن نودیجه، سالن ورزشی روستای نودیجه، پدیده غرب گرگان،

تاریخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره

میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش

دلت میخواد بمیری . . .




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: پدر،

تاریخ : یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات



طبقه بندی: تصاویر، دل نوشته،
برچسب ها: پدر،

تاریخ : یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
یادم می‌آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم، جلوی ما، یک خانواده‌ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می‌رسید پول چندانی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس‌های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند.

بچه‌ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان درباره برنامه‌ها و شعبده‌بازی‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می‌زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: “چند عدد بلیط می‌خواهید؟”

پدر جواب داد: “خواهشا شش بلیط برای بچه‌ها و دو بلیط برای بزرگسالان.”

متصدی باجه قیمت بلیط را گفت. پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: “ببخشید، گفتید چه قدر؟”

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط‌ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه‌ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می‌کرد به بچه‌های کوچکش چه جوابی بدهد.

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ۲۰ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: “ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!” مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد، گفت: “متشکرم، متشکرم آقا.”

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه‌ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اینکه بچه‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم.




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: انسانیت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می‌گفتم: بچه‌ها تنبل و بد اخلاقند، دست کم می‌گیرند درس و مشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم…

چشم‌ها در پی چوب، هرطرف می‌غلطید، مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم…

سومی می‌لرزید…

خوب، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می‌گشت… تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا همچنان می‌لرزید…

پاک تنبل شده ای بچه بد… “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا”

بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می‌کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…

گوشه‌ی صورت او قرمز شد هق‌هقی کرد و سپس ساکت شد…

همچنان می‌گریید…

مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…

گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید…

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می‌آیند…

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی‌گشته به زمین افتاده بچه‌ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه‌ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می‌بریمش دکتر با اجازه آقا…

چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می‌داد بی‌کتاب و دفتر…

من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی‌دانستم من از آن روز معلم شده‌ام…

او به من یاد بداد درس زیبایی را…

که به هنگامه‌ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گره‌ای بگشایم

با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز…




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: خشونت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 12:09 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
کارت پستال نوروز 94,عکس و کارت پستال تبریک عید نوروز 94

در آستانه سال نو برای همه آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم سال 94 سالی پر از موفقیت برای ورزشکاران ، خصوصا  فوتسالیها باشه
امیدوارم بازیکنان پایه فوتسال از بهار یاد گرفته باشن که میشه زمستون رو کنار زد و از دل برفها روئید
یاد گرفته باشن که با تلاش میشه به بهترینها رسید
یادگرفته باشن که هر باختی شکست نیست و هر شکستی میتونه مقدمه یک پیروزی بزرگ باشه
امیدوارم بازیکنهای پایه فوتسال یاد گرفته باشن که با اینکه جسم کوچکی دارن اما باید فکر بزرگ و حرفه ای داشته باشن
مهم اینه که یاد گرفته باشن فوتسال حرفه ای به پایان میرسه اما اخلاق و رفتار درست نه
امیدوارم یاد گرفته باشن همیشه وقت واسه جبران هست چه تو زمین و چه در زندگی
فقط کافیه بخوایم
به امید اینکه سال 94 سالی برای شناساندن بازیکنان پدیده غرب گرگان به جامعه فوتسال کشور باشه.



طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : جمعه 29 اسفند 1393 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه."پائولو کوئلیو"

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.




طبقه بندی: دل نوشته، روانشناسی،
برچسب ها: قدر شناسی، قدر داشته هامان را بدانیم،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.


طبقه بندی: روانشناسی، دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

تـوریـستـی از کـشـورهـای عـربــی کـه بـه اسـپـانـیـا سـفـر کـرده بـود خــاطـره جـالـبـی رو تـعـریـف کــرد:
مـیـگفـت در یـکـی از روسـتـاهـای اسـپـانـیـا وارد قــهـوه خــانـه ای شـدم و بـرای خـود و هـمـراهـــم قــهـوه سـفـارش دادم . در حــالـی کـه روی مـیـز مـنـتـظـر سـفـارشـمـان بـودیـم در کـمـال تعــجـب دیـدیـم کـه بـعـضـی از مـشـتـریـان جـلـوی پـیـشـخـوان آمـده و در حــالـی کـه خــودشـان تـــنـهـا بـودنــد سـفـارش دوتــا چـایـی و یــا دوتــا قـهــوه میــدانـد و مـیـگـفـتـنـد یـکـی بـرای خــودم و یـکـی بـرای دیــوار.

از نــوع سـفـارش در حـیـرت مـانـدیـم . متــوجـه شــدیـم کــه بـعــد از هـر ایـنـگـونـه سفــارش پیـشـخـدمـت یـک بـرگـه کـوچـک کـه روی آن چـای... و یـا قـهــوه نـوشـتـه اسـت بـه دیـوار پشـت سـرمـان چـسـبـانـد و جـالـب ایـنـکـه دیـوار پـشـت سـرمـا پـر از ایـن بـرگـه هـا بـــود.در ذهـنـمـان هـزاران فـــکـر بـه وجـود آمـد کـه دلـیـل ایـنـکـار چـیـسـت و ایـن حـرکـت یـعـنـی چـه. در افکــار خـود غــوطــه ور بـودیــم ...
آدم فــقـیـر و ژنـده پـوشــی وارد قـهـوه خـانـه شـد و سـفـارش یـک قــهـوه داد اما با ایـن جـمـلـــه

" ببخشــید بی زحـمـت یـــک قهـــــوه از حســاب دیـــوار "

و پـیـشـخـدمـت یـکـی از کـاغـذها را کـــه روی آن قــهـوه نـوشـتـه بــود از روی دیــوار بــرداشـــت و پــاره کـــرد و یــــک قهـــوه بـه آن مــرد فـقـیـر داد بـدون آنـکـه از آن مــرد پـولــی بـگیــرد...




طبقه بندی: روانشناسی، دل نوشته،
برچسب ها: بزرگ باشیم و افکار بزرگ داشته باشیم،

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات

پرده اول:

تا به حال برایتان پیش آمده است خواب دیده باشید کسی را که دوستش دارید از دست بدهید، در خواب چقدر گریه می‌کنید؟! یک دفعه از خواب می‌پرید و به دنبال آن عزیز می‌گردید و از اینکه هنوز در زندگی‌تان هست، خوشحال می‌شوید و قدر این لحظات را بهتر می‌دانید.

پرده دوم:

به پزشک مراجعه می‌کنید و پزشک برای شما یک سری آزمایش می‌نویسد، وقتی نتیجه آزمایش‌ها را به دکتر نشان می‌دهید، به شما می‌گوید تا چند وقت دیگر زنده هستید. چه حسی پیدا می‌کنید!؟ تصمیم می‌گیرید مهربان، با گذشت و صبور و ... شوید و دوست دارید به دوران سلامتی برگردید و در آن لحظه، قدر سلامتی و نعمت‌هایی که خدا به شما عطا کرده است را بیشتر می‌دانید.

پرده آخر:

زن و شوهر پیری با هم زندگی می‌کردند. پیرمرد، همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیرزن، هرگز زیر بار نمی‌رفت و گله‌های شوهرش را به حساب بهانه‌گیری‌های او می‌گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می‌کند و آسایش او را مختل کرده است، ضبط صوتی را آماده کرد و شب، همه‌ی سر و صدای خرناس‌های گوش‌خراش همسرش را ضبط کرد. پیرمرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف‌های شبانه او دارد، به سراغ همسر پیرش رفته و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است. از آن شب به بعد، خروپف‌های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام‌بخش شب‌های تنهایی پیرمرد شد.

در زندگی و روابط روزانه‌ی ما، اتفاقاتی از این قبیل، جلوی چشمانمان رخ داده، یا امکان دارد اتفاق بیفتد. ضرب‌المثل معروفی هست که می‌گوید «تا چیزی را از دست ندهیم، قدر آن را نمی‌دانیم.» اگر بدانیم که روابط انسان‌ها همانند پل‌هایی هستند که گاهی بر اثر رفتارمان ممکن است تخریب شوند و این امکان را نداریم که بتوانیم دوباره به عقب برگردیم، در روابط‌ مان و رفتارهایمان تجدید نظر می‌کنیم.




طبقه بندی: دل نوشته، عمومی، روانشناسی،
برچسب ها: قدردانی،

تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
گاهی به رفتار خود بیشتر از قبل فکر می کنم ، گاهی تصور میکنم گامهای بیهوده زیادی در زندگی بر داشته ام ، گاهی به خیالم دستهایی را گرفته ام که امروز برای مرگم شمشیر به کمر بسته اند!!!
اما هیچ گاه از قدمهایی که برای رشد فوتسال پایه گرفته ام ناراحت و دلسرد نیستم .
شاید روزی کسانی در کنارم بودند که امروز برای روبرو نشدن با من مسیر خود را کج میکنند.
اما خود میدانم که آنچه باید را آموختم.
کار امروز ما بیهوده نخواهد بود ، حتی اگربرای حفظ این کودکان در ورزش از مال و جان خود گذشتیم .
روزی کسانی به ما خندیدند و دیگر روز هم خواهند خندید اما من میدانم که آنها هیچ گاه معنی عشق را نفهمیده و نخواهند فهمید.
عشق
و باز هم عشق
آنکس که گمان میکند باید همه چیز را روی ترازو گذاشت ، هیچ گاه نمیفهمد که بیمزد کار کردن یعنی چه!!!
و آنکس که نمی داند از که باید مزد بخواهد ، راه زندگی کردن را یاد نگرفته است!!
و مزد ما فقط اینکه
خدایا
کمک کن تا تلاش ما رنگ و بوی زمینی به خود نگیرد.



طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات



طبقه بندی: دل نوشته، عمومی،

تاریخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
عارف عزیز درگذشت مادر گرامیتان را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و از درگاه خداوند متعال برایتان صبر مسئلت داریم.

مراسم سومین روز درگذشت این مادر گرامی روز پنج شنبه 93/11/2 از ساعت 14 الی 16 در مسجد امام حسن مجتبی (ع) روستای نودیجه برگزار می گردد.



طبقه بندی: اخبار تیم فوتسال مردان پدیده غرب گرگان، دل نوشته، عمومی،
برچسب ها: عارف، عارف رحیم نیا، پیام تسلیت،

تاریخ : پنجشنبه 2 بهمن 1393 | 08:15 ق.ظ | نویسنده : ناشناس | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • ایگنا وب
  • وبلاگکد ماوس